خرید بک لینک
ببینید باید چه کرد با این همه تفاوت و مرزی که میان یک دیگر به اهتزاز در آورده اید و هر ثانیه مانند پتکی به گرانی هزاران مرگ بر سر یکدیگر می کوبید. کوفتید. بسیار محکمتر از هر کوفتن که بشر روی شانه های لرزان و داغدیده اش لمس کرده بود. بسیار عجیب به نظر میرسد، بشرِ حقیقتا حقیر هم لمس میکند. ببین لمس که نزدیکترین و خالصترین و بیواسطه ترین تماس ما با هر چیزیست، عینی ترین شهود، بی فاصله ترین آنها، حتی بشر هم میتواند لمس کند. خدای من. اگر کسی به کلی از لمس بی بهره باشد چطور میتواند حواس دیگرش را به کار بگیرد. خرده نگیرید. میتواند. خودم توانسته ام. شبها. وقتی بغض به کلی روحم را در چند فرسخی تنم زنجیر میکند. اما نمیدانم چرا آن لحظه اینطور فکر کردم درباره لمس لعنتیِ سرد و بیهوده. آن لحظه که سطر پیش را مینوشتم. حالا به نظرم تمام نوشته های بالایم بی معنا میایند. کمابیش مثل تمام زیستنم. نظری در خصوص هیچ چیز ندارم. حتی یک واژه هم نمیتوانم اضافه کنم. شب خوش.

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

زمان حقبقتا رفتار متناقض و ریاکارانه ای دارد. وقتی تو را مانند دایه در آغوش گرفته فکر میکنی اصلا نمیگذرد. ایستاده. یا با بطیع ترین سرعت ممکن در حال رد شدن است. اما کافیست به عقب نگاه کنی. همان نسیم کم رمق و ملایم مانند طوفان گذشته و سر راهش همه چیز را زیر و زبر کرده. در جز دیرمیگذرد و در کل بیرحمانه زود. تا قبل این که کمی از دور به او نگاه کنی، طوری که میدان دیدت کمی بیشتر از لحظه و دقیقه و روز و ماه باشد، میفهمی که چیزی جز هیچ برایت نمانده. میفهمی چقدر همه چیز قابل صرف نظر است.  و البته احتمالا بوی نیستی و مرگ هم به مشامت برسد. 

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

صفحه بندی